سردار احمد سوداگر رئيس پژوهشگاه و علوم معارف دفاع مقدس به مناسبت عروج سردار احمد سياف زاده فرمانده پيشين «دافوس» سپاه، يادداشتي را با عنوان «زمزمه هاي باراني» منتشر كرد.
به گزارش نويد شاهد به نقل از خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در اين يادداشت آمده است:
احمد جان سلام، مي خواهم اين بار هم بسيار صادقانه بنويسم بسيار صادقانه...
اين چه روزي بود كه هواي رفتن كردي؟ امروز چقدر هواي شهر دلگير است. قدرت نفس كشيدن ندارم. ديوارهاي شهر چقدر به قلب بيمارم فشار مي آورند. تو ديگر كجايي شدي؟
صبح امروز بعد از خواندن دوگانه صبح قصد داشتم سري به آموزشگاه بزنم. داشتم آماده مي شدم كه رسول گفت من مي روم، برو استراحت كن. تا روشن شدن هوا فاصله زيادي مانده بود. او اولاد خوبي است و من هميشه شكرانه اش را به جاي مي آورم. دوباره برگشتم، دراز كشيدم تا قدري استراحت كنم، خوابم برد. دنياي عجيبي مقابلم ظاهر شد. عده اي مشغول كسب و كار دنيا بودند و عده اي مشغول حرف زدن و عده اي گوشه و كنار مي لوليدند و داد و ستد مي كردند. جمعي را ديدم مات و متحير منظره مقابلم را مي نگرند. خوب كه دقت كردم ديدم جمعيتي حدود هشت تا 10 نفر تابوتي را روي شانه هايشان مي برند و لااله الا الله گويان جنازه اي را بدرقه قبر و آخرت مي كنند. چشم از تابوت چوبي برنداشتم. چه تابوتي؟ تكه تخته اي كه جنازه روي آن خوابيده بود و پاهاي جنازه از آن بيرون بود. آن قدر تخته تابوت به قد جنازه نمي رسيد، كوچك بود.
تشييع كنندگان جمعيت كمي بودند كه در اوج غربت داشتند با تابوت قدم برمي داشتند. صداي يكي از آنها مي آمد كه مي گفت: به شرف لا اله الا الله بلند بگو لا اله الا الله. من هم همراه جمعيت از دور مي گفتم لا اله الا الله ولي صادقانه بگويم كه نزديك نمي رفتم. آن جنازه مظهر چه بود كه داشتند در غربت و غريبي تشييع اش مي كردند؟ چرا هيچ كس كمك نمي كند؟
مگر جنازه مسلمان حرمت ندارد؟ احمد جان! باز هم صادقانه مي گويم نمي دانم چرا ولي من هم هيچ كمكي نكردم، چرايش را نمي دانم.
بر تمام بدنم عرق سردي نشسته بود. در حالي كه حالم حال ديگري بود از خواب بيدار شدم. به ديوار تكيه دادم و خيره از گوشه اطاق آسمان را مي پاييدم. با خودم گفتم يعني چه؟ جنازه، غربت و كوتاهي يعني چه؟
هرچه كردم تعبيري پيدا كنم ذهم به جايي نرفت. تنها كاري كه از دستم برمي آمد به كتاب خدا پناه بردم و آرام آرام گريه مي كردم. اصلا نمي دانم چرا داشتم گريه مي كردم. بچه ها كه متوجه شدند آ مدند و كنارم نشستند و گفتند احمد چه شده؟ بغض مي كني؟ تو كه حالت خوب بود پس چرا اينجوري شده اي؟ جوابي نداشتم فقط گفتم امروز چه روزي است؟ و با تعجب گفتند خب معلومه، 28 صفر، روز عزاي رسول خدا (ص) و سبط اكبر او امام حسن مجتبي (ع).
طبق معمول هر وقت خوابي مي ديدم از دوست طلبه ام حجت الاسلام بهداروند كمك مي گرفتم و سوال مي كردم و او تا مي شنيد كه مي گويم تعبير اين خوابم چيه مي گفت احمد تو كه خودت تعبير خوابي. اين بار دست و دلم نمي رفت به او زنگ بزنم و سوال كنم. وقت مناسبي هم نبود.
درون دلم غوغايي بود. دلشوره عجيبي داشتم. آرامش ظاهري ام گويي آرامش قبل از مرگ بود. مي گويند خواندن دعاي صفر خيلي آدم را آ رام مي كند. تند و تند شروع كردم به خواندن دعاي معروف يا شديد المحال و يا شديد القوي، يا عزيز يا عزيز يا عزيز....
هنوز دعا به آ خر نرسيده بود كه پيامكي برايم رسيد دلم گواهي مي داد اين پيامك قاصد خبري است. تا پيام را ديدم بند دلم پاره شد.
انا الله و انا اليه راجعون. سردار احمد سياف در اثر عارضه قلبي به ياران شهيدش پيوست. اي واي احمد نكند آن جنازه غريب تو بودي؟ احمد نكند آن مسافر خاك تو بودي كه در غربت راهي ات مي كردند؟ صداي هق هق گريه ام زمينگيرم كرد . هيچ كس غير از من و بچه ها در خانه نبود. بي خجالت بلند گريه كردم و مي گفتم احمد احمد احمد.
احمد، امروز داغ تمامي شهدا برايم زنده شد و بي كس و غريب بودن را با تمام وجودم حس كردم نمي دانم غلام پور، محرابي و ساير كربلاييان چه احساسي دارند، اما مي دانم كه اينان تو را بيشتر از من درك كرده بودند.
احمد، امروز تمام خاطرات «گلف»، «قرارگاه كربلا» و «شهيد بقايي» يك مرتبه جلوي چشمهايم رژه رفتند اما دريغ كه اين قصه ها ديگر افسانه است. و اين هم از بي وفايي روزگار است. اما اصلا غصه نخور، ديگر تمام شد . برو و هر چه دل تنگت مي خواهد بگو! به امام حسين (ع)، به حضرت ابوالفضل العباس(ع)، به حضرت مسلم، به قيس، به هاني و به امام بگو، اما... .
يادت نرود. لبخند و تبسمت را از ياد نبري و دلشان را نرنجاني همانند همان روز باش!!!
يادت هست در عقب نشيني عمليات بدر به آرامي و تبسم گفتي دستور عقب نشيني از ساحل دجله. آن روز با خود گفتم كه احمد چه بي خيال است به اين راحتي مي گويد عقب نشيني و تو بي آنكه بداني چه در دل گفتم برگشتي و گفتي بي خيال نيستم بايد نيروهايمان را حفظ كنيم. اينها امانت هستند. بچه هاي مردمند كه به ما اعتماد كردند. الان هم همانطور بگو...
احمد، حتما مي داني و درك كرده اي كه غربت از سقف خانه هايمان چكه مي كند. نمي شد نروي؟ احمد، تو خوب مي داني كه اهل رفيق بازي نبوده و نيستم ولي مي داني چقدر اسير محبت هاي تو بودم. احمد تو شهادت مي دهي از دست دادن رشته دوستي يعني چه؟
احمد، يادم آمد آ ن پاهاي بيرون از تابوت خود پاهاي تو بودند كه من بارها و بارها موقع وضوع گرفتن و مسح پاهايت ديده بودم. نه باورم نمي شود. حالا وقت رفتن تو نبود. ورد زبان قيصر همسايه مان بود كه مي گفت چه زود دير مي شود...
وقتي دوست دوران تنهايي ام خبر رفتن تو را برايم فرستاد جواب دادم نگوييد احمد در اثر عارضه قلبي رفت بگوييد احمد از غصه ايام و بي وفايي روزگار به ديار باقي شتافت.
تو رفتي همانطور كه احمد كاظمي، حسن مقدم و خيلي ديگر كه رفته و مي روند بي سر و صدا. تو هم يك مرتبه رفتي... ، محرابي، غلامپور، صرامي، و همه آنهايي كه با زمزمه هاي وجودت نفس مي كشيدند شوكه شده اند كه آخر اين چه وقت رفتند بود.
راستي احمد، بيا و اين بار همه چيز را يك جا براي اين دل وامانده باز ماندگانت بگو.
بگو علي هاشمي با آ ن خنده هاي هميشگي اش چه گفت؟
بگو احمد، آيا علي بوي عطر هور مي داد؟ يا عطر نور يا عطر بهشت؟ از حميد رمضاني چه خبر؟ هنوز مثل هميشه ساكت است؟ حميد سيد نور، جويلي، فرجواني، حسن درويش، آه از حسين امامي، يار دلنوازت خبري گرفتي؟ حتما كه جمعتان جمع است.
احمد، به اندازه تمام آخرت خوش به حالت. احمد با آنها فقط از خوشي هاي اينجا بگو. از ناراحتي، غربت و بي مهري لب تر نكن. گو اينكه آنها همه چيز را مي دانند (ولا تحسبن الذين...)
احمد، سكوت نكن، ريشخند هم نزن. يادت هست در قرارگاه چه طور با غلام محرابي و محمد باقري وقت عمليات كلنجار مي رفتي و سكوت نمي كردي.
يادش به خير احمد، يادت هست عمليات والفجر مقدماتي با هم به پشت پاسگاه صفريه رفتيم؟ آن روز تنها محور موفق همين محور بود كه از كانال ذوجي گذشتيم و به نزد بچه هاي احمد كاظمي رفتيم. باران گلوله از هر طرف مي باريد. هوا خيلي پس بود. با هم و غلام محرابي و مهدي كياني به محل خط حمله رفتيم دشمن داشت پاتك خود را شروع مي كرد. با تمام وجود حس كردم كه خيلي وضعيت بحراني است. سريعا خود را به فرمانده گردان 8 نجف رساندم و به فرمانده گردان لشكر 8 نجف گفتم سريع عقب نشيني كنيد و او هم در حالي كه «بر و بر» مرا نگاه مي كرد با لهجه اصفهاني گفت تا احمد نگه تكون نمي خوريم. چقدر من از اين حرف او عصباني شدم. گفتم خوب با احمد تماس بگير بگو اينطوري شده و فلاني اين را مي گويد و داشتم با دعوا و تشر با او حرف مي زدم، در حالي كه تو آرام كنارم ايستاده بودي، گفتي احمد دعوا نكن صبر كن همه چيز درست ميشه. من با تندي گفتم چي چي درست مي شه؟ وقتي همه اسير و شهيد شدند؟ متانت تو مرا مي كشت و خونسردي ات بيشتر. سرم را پايين انداختم و به طرف ماشين جيپ آ مدم و غر غركنان مي گفتم برويد هر كاري مي خواهيد بكنيد و تو با بيسيم با احمد كاظمي حرف زدي و موضوع را توضيح دادي. لحظاتي بعد احمد كاظمي دستور عقب نشيني را به فرمانده گردانش داد ولي كمي دير شده بود و مشقت زيادي كشيديم تا نيروها از نيمه محاصره خارج شدند و حتي نزديك بود تو هم اسير يا شهيد شوي و با دويدن خودت را به ما رساندي و آويزان ماشين شدي و چند قدم هم كشان كشان آ مدي.
چه آتش سنگيني بود ولي تو آنچنان آرام و مطمئن ايستاده بودي كه گويي هيچ اتفاقي نيفتاده است. من اين آرامش و صلابت تو را در حالي كه در ماشين نشسته بودم و از دور تو را نظاره مي كردم، مي ديدم. چقدر در برابرت احساس حقارت مي كردم، استادي به تمام معنا بودي.
چقدر براي مهربانيت دلتنگم، در آن لحظه هم براي همين مهرباني هايت بغض كرده بودم. حق بود همان روز شهيد مي شدي چرا نشدي را نمي دانم. شايد حكمت حضرت حق بود كه به ياران هم رزمت كمك مي كردي تا دفاع به سرانجام برسد.
عمليات خيبرو بدر. من هيچ وقت والفجر هشت، كنار جاده البحار زير پل، وقتي قرارگاه كربلا مورد گلوله باران عراق قرار گرفت را يادم نمي رود. تو انگار نه انگار صداي بمباران و گلوله توپ كه به گوشت نمي رسيد.
آرام ولي بي قرار به هر سو براي هماهنگي هاي يگان ها و رسيدگي به عمليات مي دويدي. چه شد كه رفتي؟
نكند ما ماندگان راه، با چشم پرنياز، همه چيز را باخته ايم. كه اكنون به صف ديدار مولايمان هم راهمان نمي دهند، به خدا ما صفي نبوديم و اگر هم بوديم اول صف به زيارت مي رسيديم!.
انبوه خاطرات شيرين و با صفاي با هم بودنمان تمام وجودم را احاطه كرده است. در آنها گم شده ام و در لابلاي آنها يادم آمد روزي را كه با هزار سختي براي به ديدار امام مان راهي كوچه هاي جماران شده بوديم و پس از زيارت انرژي خدايي گرفتيم و همين ديروز بود كه گفتي امروز در صف ديدار مولايمان به صف نيز راهمان نمي دهند.
احمد جان در ميان اين همه خاطرات گم شده ام چه كنم؟ عمليات «كربلاي 5» چه دغدغه اي كه وجودت را پر كرده بود و نگراني و اضطراب تكرار «كربلاي 4» امانت را بريده بود.، امانم پس نمي دادي. تمام وجود خود را هديه كرده بودي تا خسارتي پيش نيايد.
احمد جان دنيا خيلي كوچك شده. اين قصه ها ديگر افسانه است، قصه «پطرس» پسر شجاع و دهقان فداكار شنيدني تر و سينماي «اوشين» و «جومونگ» ديدني تر از قصه هاي دلچسب من و توست. و اين هم از بي وفايي روزگار است. اصلا غصه نخور، ديگر تمام شد.
من تحمل و صبوري تو را بارها ديده ام. احمد غلامپور و غلام محرابي هم حرف مرا مي زنند. چقدر رنج بردي و تحمل كردي. اصلا چرا دم نمي زدي؟ اين صبوري و از دست دوست رنج كشيدن را از كدام صندوقچه عرفان يافته بودي؟
مي دانم غلام محرابي، احمد غلامپور، حاج عباس هواشمي، سعيد خزائلي، محسن نوذريان و صرامي، همه و همه اكنون در گردابي از غصه گرفتارند و خود را با آيه شريفه من المومنين رجال صدقو و .... منهم من ينتظر... آرام كرده اند.
خسته ات نكنم. آ خرين باري كه با هم ديدار داشتيم گفتم اگر صلاح مي داني بيا در اين جهاد جديد ياريم كن. تو طبق معمول با خنده اي گفتي احمد هر چه تو بگويي حاضرم ولي جنس من تحمل و صبوري تو را ندارد. تو فقط به آرمان هايت مي انديشي و از زخم زبان ها و تهمت ها نمي هراسي. من مي دانم چه بر تو گذشته است و الان هم مثل هميشه با تو و دل بيمارت هستم اما از من نخواه كه شانه هايم را نردبان ديگران كنم. من فقط به غربت و تنهايي مولايمان مي انديشم. خيلي ها هستند كه جمعيت مان را براي روز مبادا دوست دارند ولي يكي يكي مان را دوست ندارند. خيلي ها هستند كه به ظاهر نوازش مان مي كنند اما سيلي مي زنندمان. و خيلي ها آن روزها بود و نبودند و اكنون كه نيست، هستند. گفتي كه هميشه در خدمتگذاري هستم اما از من نخواه... من فقط راهنماي كاروان ها و گروه ها را به مناطق عملياتي مي پذيرم و هيچ توقعي هم ندارم. ... و تا آ خر نيز در عهد و پيمانت ماندي... .
البته اينها همه ترجمان كارها و فداكاري هاي توست. تويي كه نمي شناختنت و اكنون نيز تو، دلت حقيقت مطلق بود و شدي آن چنان كه مي بايست مي شد.
ختم كلام عزيز دلم، رفتي و داغ به دل بچه ها گذاشتي. تو بارها مي گفتي احمد، بدان انتهاي اين مسير كجاست.
سفرت خوش به سلامت، سلام مرا به همه برسان و بگو رفتن عاشقانه ، رسم جوانمردان و رهنوردان طريق عاشقي است.
در شط حادثات، برون آي از لباس
كاول برهنگي است كه شرط شناوري است.
منبع : خبرگزاري ايسنا

















