چند روز قبل از شهادت نوجوان 13 ساله کرجی شهید «علیرضا محمودی پارسا» عکسی از او گرفته شد که معصومیتی خاص را تداعی میکند. وقتی در زندگی این نوجوان سیر میکنیم، میبینیم چطور جبهه به فرموده حضرت روح الله(ره) دانشگاه بوده و چطور مس وجودها رو طلا میکرد.
در توبه نامه شهید «علیرضا محمودی پارسا» نوجوان 13 ساله آمده است:
بار خدایا از کارهایی که کردهام به تو پناه میبرم از جمله از اینکه مرگ را فراموش کردم، در سطح پایینترین افراد جامعه زندگی نکردم، بهر نماز شب بیدار نشدم، در مقابل متکبرها، متکبرترین و در مقابل اشخاص متواضع، متواضعتر نبودم...
وقتی راجع به شهدای نوجوان حرف زده میشود ابتدا یاد شهید فهمیده یا بهنام محمدی در ذهن متبادر میشود ولی واقعیت این است که در جنگمان صدها بهنام محمدی و شهید فهمیده داشتیم
چند روز قبل از شهادت نوجوان 13 ساله کرجی شهید «علیرضا محمودی پارسا» عکسی از او گرفته شد که معصومیتی خاص را تداعی میکند. وقتی در زندگی این نوجوان سیر میکنیم، میبینیم چطور جبهه به فرموده حضرت روح الله(ره) دانشگاه بوده و چطور مس وجودها رو طلا میکرد.
عشق واقعی به شهادت را میتوان در گوشه گوشه زندگی به ظاهر کوتاه علیرضا و دستنوشتهها و آثار به جا مانده از وی لمس کرد، چیزی که شاید برای خیلی از مسنهای این زمان گفتنش هم سخت باشد، ملکه ذهن و رفتاری شهید علیرضا محمودی بود.
چند فرازی از توبه نامه این شهید را مرور میکنیم؛ فقط قبل از خواندن یادمان باشد که این توبه نامه کسی است که هنوز به سن تکلیف نرسیده ولی نگران ترک اولیهایی است که از او سر زده.
فرازهایی از توبه نامه شهید 13 ساله کرجی - شهید محمودی
بار خدایا از کارهایی که کردهام به تو پناه میبرم از جمله
از این که حسد کردم...
از این که تظاهر به مطلبی کردم که اصلاً نمیدانستم...
از این که زیبایی قلمم را به رخ کسی کشیدم....
از این که در غذا خوردن به یاد فقیران نبودم....
از این که مرگ را فراموش کردم....
از این که در راهت سستی و تنبلی کردم....
از این که عفت زبانم را به لغات بیهوده آلودم.....
از این که در سطح پایینترین افراد جامعه زندگی نکردم....
از این که منتظر بودم تا دیگران به من سلام کنند....
از این که شب بهر نماز شب بیدار نشدم....
از این که دیگران را به کسی خنداندم، غافل از اینکه خود خندهدارتر از همه هستم....
از این که لحظهای به ابدی بودن دنیا و تجملاتش فکر کردم....
از این که در مقابل متکبرها، متکبرترین و در مقابل اشخاص متواضع، متواضعتر نبودم....
از این که شکمم سیر بود و یاد گرسنگان نبودم....
از این که زبانم گفت بفرمایید ولی دلم گفت نفرمایید....
از این که نشان دادم کارهای هستم، خدا کند که پست و مقام، پستمان نکند....
از این که ایمانم به بندهات بیشتر از ایمانم به تو بود....
از این که منتظر تعریف و تمجید دیگران بودم، غافل از اینکه تو بهتر از دیگران مینویسی و با حافظهتری.....
از این که در سخن گفتن و راه رفتن ادای دیگران را درآوردم....
از این که پولی بخشیدم و دلم خواست از من تشکر کنند....
از این که از گفتن مطالب غیر لازم خودداری نکردم و پرحرفی کردم....
از این که کاری را که باید فی سبیلالله میکردم نفع شخصی مصلحت یا رضایت دیگران را نیز در نظر داشتم...
از این که نماز را بیمعنی خواندم و حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم...
از این که بیدلیل خندیدم و کمتر سعی کردم جدی باشم یا هر کسی را مسخره کردم...
از این که «خدا میبیند» را در همه کارهایم دخالت ندادم...
از این که کسی صدایم زد اما من خودم را از روی ترس یا جهل، یا حسد به نشنیدن زدم....
از ......
*چه «اِرجعی» زیبایی داشتی
فرازهایی از دل نوشته این شهید 13 ساله که در مراسم همرزمش «رضا جهازی» خواند: انالله اشتری من المؤمنین انفسهم و اموالهم بأن لهم الجنة؛ السلام علیک یا اباعبدالله، السلام علیالحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین. با سلام بر هم وطنم، هم دینم، دوستم، هم سفرم، همسنگرم، هم رزمم، آموزگارم، خواننده قرآنم، گوینده حدیثم، رهرو راه حسین، عاشق دین حسین، عاشق رزم حسین، عاشق مرگ حسین، رضای خدایم و رضای دینم، رضا، رضا جهازی.
رضا جان! چگونه نامت را بر زبان آورم؟ رضا جان! چگونه یادت را بر دلم اندازم، آخر من لایق نیستم. من حتی لایق نبودم با تو دوست باشم. رضا جان! اگر میدانستم چنین لیاقتی داری حتی زبانم را به سخن گفتن با تو باز نمیکردم.
رضا جان! اگر میدانستم چنین لیاقتی داری بیشتر به سخنانت توجه میکردم و بیشتر از منبع سرشار الهی که در وجودت شراره گرفته بود، استفاده میکردم. ولی افسوس، صد افسوس، هزار افسوس که ندانستم و قدر نداشتم. من باید بیشتر در کارهایت دقت میکردم تا میفهمیدم که تو کیستی و سرانجامت چیست؟
خاطراتت در ذهن من هر لحظه میگردد و میچرخد و در هر چرخش جگرم را میسوزاند. رضا جان! میخواهم از کارهایت برای میهمانانت بگویم ولی نمیدانم کدامین را بگویم. از آشناییت در اولین بار بگویم که از روز اول شجاعتت را دیدم یا از علمت در مدرسه.
رضا جان! میخواهم بگویم که برای رفتن به جبهه چه گریه ها که نزد خانواده و در سپاه و در پادگانهای مختلف نکردی ولی یادم به گریههای دعای کمیل و توسلت افتاد. چه گریهها که نکردی و چه اشکها که نریختی.
رضا جان! میخواهم بگویم که چقدر به بیحجابها تذکر میدادی ولی یادم به تذکرات تو در جلسههای قرآنی که تو در جبهه تشکیل میدادی میافتد و مرا گیج و مبهوت میکند و تو چه «اِرجعی» زیبایی داشتی. واقعاً زیبا و حسرت آور بود.
ای مردم بدانید رضا به قرآن خیلی اهمیت میداد. او از همین قرآن بود که به این زودی و به این زیبایی به سوی خدا پر کشید. او همیشه سر پست یک یا چند آیه یا یک سوره از قرآن را حفظ میکرد و مرتب میخواند و صبح برای ما میگفت.
رضا جان! در این خط میخواهم یکی از آن چند باری که خیلی گریه کردی را برای مهمانانت بگویم. ولی این بار مثل هر دفعه نبود. فکر کنم خودت که در این مجلسی حدس زده باشی. و فکر کنم مهمانانت هم حدس زده باشند. آری همان بار، همان شب.
من در آن لحظات خیلی درس گرفتم. چقدر خوب لحظهای بود. چه عاشقانه و چه عارفانه! از یک نوجوان 14 ساله چه توقع است؟ او عرفان را از که آموخته بود؟ آخر او در کدام مکتب این عشق را آموخته و به این زیبایی سروده؟ او در شب حمله آنقدر اشک ریخت و امام زمانش را صدا زد تا بالاخره شهادت نامهاش را به امضا رسانید.
رضا جان! من میروم که راهت را ادامه دهم و تو نیز در این راه یاریم ده. رضا جان! دلم میخواهد یک بار دیگر چهرهات را ببینم ولی افسوس که تو کجا و من کجا؟ تو شهیدی شهید. ولی من دارای نفسی کثیف و آلوده. ان شاء الله که با عمل کردن به قرآن و گفتار امام و وصیتنامه شهدا به خصوص شهید رضا جهازی خود را در خط دین انداخته و از مکتب و اسلاممان محافظت و آن را صادر نماییم.
*در عزای من جشن وصال خدا را برپا کنید
و این هم فرازهایی از وصیتنامه شهید است: اینک که انقلاب پرشکوه اسلامی به اوج خود رسیده است، خوب است که همگی دست در دست یکدیگر نهاده و در پیشبرد انقلاب کوشش کنیم. آمریکای جهانخوار و هم پیمانانش برای شکست این انقلاب حداکثر تلاش خود را میکنند، اما ما میدانیم ید الله فوق ایدیهم، دست خدا بالاترین دستهاست و این دست خداست که توطئههای دشمنان جهانخوار را در هم میکوبد.
سعی کنید امام را یاری دهید و بیشتر به سوی جبههها روانه شوید و بدانید کمک به رزمندگان اسلام، کمک به لشکر امام زمان است.
ای ملت مسلمان سراسر جهان به پا خیزید و توطئههای ابرنکبتان خونخوار را درهم کوبید. به پا خیزید و آسوده ننشینید که دشمنان اسلام در کمین هستند. اگر آسوده بنشینیم آنها به پا میخیزند و قیام میکنند. قیام کنید آخر مگر امام خمینی شما را رهنمود ندادند که چرا قیام نمیکنید چرا ساکتید؟
مسئولیت شما در مقابل اسلام و مستضعفان بالاتر از این حرفهاست.
پدر و مادر عزیزم، میدانم که برای من سختیهای زیادی دیدهاید و بیخوابیها کشیدهاید. من شما را خیلی دوست داشته و دارم ولی بدانید که من خدا و اسلامم را از شما بیشتر دوست دارم. خواهش میکنم که در مصیبت من گریه نکنید و اجر خودتان را ضایع نکنید و فقط طول عمر امام عزیز را از خدا بخواهید و در عزای من جشن وصال خدا را برپا کنید. و جشن شادی برپا کنید.
منبع: قافله شهدا

















